خاطرات بارداری
سال ١٣٩٠
من وعلیرضا تیر ماه سال ١٣٨٣ ازدواج کردیم از همون ابتدا هردومون برای اینکه هر روز اطرافیان بهمون نگن کی نی نی دار میشید به همه گفتیم سال ١٣٩٠ .ولی با گذشت سال اصرار اطرافیان برای نی نی دار شدنمون بیشتر میشد . تا اینکه سال ١٣٨٧با اصرار همسرم در دانشگاه شرکت کردم و رشته حقوق قبول شدم دیگه من و علیرضا مطمئن شدیم که حداقل تا ٤-٥سال آینده فکر بچه دار شدن و باید از ذهنمون پاک کنیم چون واقعا از مسئولیت نی نی داری میترسیدیم و دانشگاه رفتنم بهانه ای شد برای اینکه به همه بگوییم تا پایان درسم باید صبر کنیم .تا اینکه خرداد امسال بود و من ترم ٦دانشگاه و موقع امتحانهای پایان ترمم .دیدم حالم خیلی بده سر درد و سر گیجه و دل درد و ...به شوخی به همسرم گفتم نکنه باردارم و قرار شد بریم پیش مادر همسرم آزمایشگاه.وقتی مادرشوهرم ازم خون گرفت من بهش اطمینان دادم که جواب باید منفی باشد ولی موقعه ای که اشک شوق رو تو چشماش دیدیم فهمیدیم جواب مثبت است چند دقیقه ای من و علیرضا شوکه شده بودیم تا اینکه یکدفعه زدم زیر گریه .و الان هفته ٢٤بارداریم را پشت سر میگذارم و مجبور شدم این ترم دانشگاه را مرخصی بگیرم.خیلی خوشحالم و تازه میفهمم مادر شدن چه حس قشنگ و بزرگیه و میگم ایکاش زودتر بچه دار میشدیم و جالب اینکه بالاخره حرفمون عملی شدو نی نیمون ((پارسا)) کوچولو بهمن ١٣٩٠بدنیا میاد



خاطرات بارداری
